اعتراف

شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴
آرمان

می‌توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگین‌تر.

مثلاً بنویسم:

«چه شب پرستاره‌یی

ستاره ها آبی‌ند و می‌لرزند

در دور دستها»

باد شب

می‌چرخد در آسمان و می‌خواند.

می‌توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگین‌تر

دوستش داشتم،او هم گاهی

دوستم می‌داشت.

در چنین شب‌هایی

او در آغوشم بود.

بوسه‌ها می‌زدم بَرو

زیر آسمان بی پایان.

دوستم داشت و من هم گاهی

دوستش می‌داشتم.

چگونه می‌شد آن چشمهای آرام درشت را دوست نداشت.

می‌توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگین‌تر .

به خیال این که او با من نیست،

احساس این که از دست داده‌ام او را.

شنیدنِ شبِ بی‌کرانه و بی او بی‌کرانه تر .

و شعر می‌افتد روی روح،

چنان که روی علف ، شبنم

چه باک

که عشقم نتوانست نگاهش دارد .

شب پر ستاره است و او با من نیست .

همه‌اش همین .

چیزی به دوردست می‌خواند .به دوردست.

دلم به از دست دادنش راضی نیست.

نگاهم پی او می‌گردد

که او را به من آورد

دلم پی‌ی او می‌گردد،

و او با من نیست.

همان شب که سفید می‌کند

همان درختان را .

ما از آن زمان

دیگر آن که بودیم نیستیم .

دوستش ندارم دیگر ، مسلم است، اما

چه دوست داشتمش.

صدایم پی‌ی باد می‌گردد

تا به گوش او برسد.

آنِ دیگری. آنِ دیگری خواهد بود .

چنان که پیشتر از بوسه های من .

صدای او ، پیکر تابناک او .

و آن چشمهای بی پایان.

دوستش ندارم دیگر ، مسلم است ، اما

شاید که دوستش دارم.

چه کوتاهست عشق،

چه درازست فراموشی .

چون که در چنین شب‌هایی

او در آغوشم بود،

دلم به از دست دادنش راضی نیست.

گر چه این پسین رنجی‌ست

که به من می‌دهد او،

و این پسین شعری

که می‌نویسم از برای او .

پابلو نرودا

آخرین نوشته‌ها