تو در من طلوع خواهى كرد
و من بى محابا
بى ترس
بى هراس از گزند آدميان
تو را در آغوش خواهم گرفت
به سان مادرى آبستن
به سان جفتى متصل به رحم
تو را نگه خواهم داشت
زيرا كه تو جاودانهترین زخم بشریت
تو سیب گاز زدهی حوا هستی
تو در من طلوع خواهی کرد
و طلوع تو اینبار، غروب من خواهد بود
غروبی گرم و خونین
لزج از لای زخم های تنت فرو خواهم ریخت
تا تو را گرم ، بپوشانم از حیات
زیرا که تو ، ابتدای آغاز جاودانه ای
و من مرگ گلی که لاله بودن را آرزو کرد
تو در من طلوع خواهی کرد
طلوعی به وسعت آفتاب
به هُرم اولين بوسه بر پيشانى ام
به ياد دست هاى بى شكل تو
كه من از آن دست ها، لمس كردم
بودنم را…
به ياد دست هاى بى شكل تو
كه اينك دست فريب سيب است.
دست هاى بى شكل تو
كه به جاى سيب در دهانم
گلوله كاشت
و مرا رساند به تصوير لاله شدن.
تو در من طلوع خواهى كرد
و اين بار
پيش از آنكه تو به قتل برخيزيى
من تمام گلوله ها را كُشته ام
تا هيچ واژه اى مفهوم عشق ندهد.
تو در من طلوع خواهى كرد
به سان خورشيد
پرتو گرم دستان تو
در من ريشه خواهد شد
و من از پس نگرانى هاى قرنِ سرد،
فولاد تو خواهم شد.