اعتراف

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴
آرمان

من پُرم از زخم هایم که در شکل گیری شان هیچ نقشی نداشتم ...

یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴
آرمان

تو ارام سیب فریبی ^ تو سقوط آیمی

تو همیشه هایده گردم ^ تو شبیه سایه می

تو دلت و کوره پر دی ^ مه که مجنون تونم

تو که چیده شون بختت^ مه هنو شون تونم

بی تو هر ثانیه ایره ^ جوره صد سال ارام

مگه ای قرن بچو ^ وی غم صد ساله درام

مه و هر کوره بچم ^همیشه جای تو خالیه

مه وه‌ زندگی بریم ^ ای دل بیخیالیه

چنی هاوار بکم ^سر ای اقباله

آخری تنیا مه رم ^ مه وه‌ ناو ای ماله

ای خدا بوشه وه پیم ^مه نوردیدی و یاد

منه لیلاج خرابات ^زندگیم دامسه باد

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴
آرمان

سازگاری با رفیقان ظاهرا کار تو نیست

از وفا و مهربانی دم مزن، کار تو نیست

تو شریک دزد بودی و رفیق قافله

غارتم کردی ولی گفتی به من: کار تو نیست

پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم

تا بدانی عذر ِ ما را خواستن، کار تو نیست

ناز کم کن، عشوه بس کن، اشتباهی آمدی

دلبری از ما جوانان پیرزن! کار تو نیست

لایق ِ تو خسرو بود و مایه دارانی چو او

شرط بندی با کسی چون کوهکن کار تونیست

شیر کی دیدی که با کفتارها دمخور شود؟

دور شو از من، نبرد تن به تن کار تو نیست

لب مطلب: «کار هر بز نیست خرمن کوفتن

گاو نر میخواهد و مرد کهن» کار تو نیست

کاظم بهمنی

آخرین نوشته‌ها