اعتراف

پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴
آرمان

حافظ ۸

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی ۱۱

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

شهریار ۱۴

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

چه حرف ها که درونم نگفته می ماند…

خوشا به حال شماها که شاعری بلدید ...

چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

در سمت توام

دلم باران ، دستم باران

دهانم باران ، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...

هر اذانی که می وزد

پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند ...

هر اسم تو را که صدا می زنم

ماه در دهانم هزار تکه می شود ...

کاش من همه بودم

کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...

کفش های ماه را به پا کرده ام

دوباره عازم توام ...

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...

زندگی همین حالاست...

"محمد صالح علاء"

جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل

ایا باد سحرگاهی! گر این شب روز می‌خواهی

از آن خورشید خرگاهی، برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کُشم شاید

هزارش صید پیش آید، به خون خویش مستعجل

گروهی هم‌نشینِ من، خلاف عقل و دین من

بگیرند آستین من، که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را، چه گوید مردم دانا؟

که حال غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بیالاید، دو دست نازنین شاید

نه قتلم خوش همی آید، که دست و پنجهٔ قاتل

اگر عاقل بود، داند، که مجنون صبر نتواند

شتر جایی بخواباند، که لیلی را بود منزل

ز عقل اندیشه‌ها زاید، که مردم را بفرساید

گرت آسودگی باید، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پوید، طریق وصل می‌جوید

بَهل تا عقل می‌گوید، زهی سودای بی‌حاصل

عجایب نقش‌ها بینی، خلاف رومی و چینی

اگر با دوست بنشینی، ز دنیا و آخرت غافل

در این معنی سخن باید، که جز سعدی نیآراید

که هرچْ از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل

سعدی

جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سَلخ به غُرّه آید از غُرّه به سٓلخ

خیام

جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

بیچاره من که روی فرش مسجدم و در فکر مویِ تو ...

بیچاره تر آن که به من گفت التماسِ دعا ..

شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می‌باید رفت

صائب

دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

مرا کمی بیشتر

دوست داشته باش

چرا که فکر میکنم

پایان غم انگیزی خواهم داشت

یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴
آرمان

گفت مشق نام ليلي ميکنم

خاطر خود را تسلي ميکنم

چون ميسر نيست من را کام او

عشق بازي ميكنم با نام او

آخرین نوشته‌ها